تبلیغات
love&hate

. . .

جمعه 27 آذر 1388 02:32 ب.ظ

میدانم كه مرا میبینی ای چراغ خاموش شده ی زندگیم


نمیدانم این را دیدی كه من به خاطر تو به همه ی خلقت كفرگفتم؟
تو همه ی هستی ام بودی توسرچشمه ی خلقتم بودی
ای امید بی پایان بعد از تو دیگر امیدی برای ماندن ندارم
امشب میخواهم تو را بهیاد بیاورم...
چشمانم را میبندم و میخواهم به یاد بیاورم روزهای خوب با تو بودن را
چه روزها كه به انتظار آمدنت  ایستادم و امیدم این بود كه خواهی آمد
بیاد ندارم حتی لحظه ای در آمدن تاخیر كرده باشی
میدانم كه امروز برای اولین بار در جایی دیگر تو منتظر من هستی و امروز چندمین روزیست كه تاخیر كردم
عشق من میترسم .... میترسم از اینكه از انتظار خسته شوی .....من هیچ وقت تنهایت نگذاشتم و میدانم امروز تنهایی
به من بگو ...
آنجا همه چیز خوب است .... آنجا كسی هست كه هنگام ناراحتی مرحم دردهایت باشد
میدانم....به خدا میدانم  تنهایی سخت است
برای من كه كشنده است خوب من
ترا به خدا كمی تحمل كن
می آیم ...به خدا قسم می آیم .... من خیلی بی تابم .... به اندازه ی سهم توام بی تابی میكنم.... عشق پاكم من به جای توام
اشك میریزم ...مبادا اشك بریزی
من می آیم .... آمدنم را به ثانیه حساب كن
و انگاه من ثانیه ها را خواهم كشت



. .

دوشنبه 23 آذر 1388 10:26 ق.ظ

امروز قرار داره . ساعت ۸صبح . قشنگترین قرار دنیا ...

ساعت ۶ از خواب بیدار میشه . دست و صورتشو میشوره . میره جلوی آینه یه نگاه به قیافه ی جذاب خودش میندازه . صورتشو اصلاح میکنه و یه مشت آب خنک به صورتش میزنه . میره تو اتاقش و قشنگترین لباساشو انتخاب میکنه . شلوار جین و یه تی شرت سفید ... امروز باید خیلی به خودش برسه . دوباره میره جلوی آینه . شیشه ادکلن رو از رو میز برمیداره و به گردنش نزدیک میکنه و یه اسپری میزنه . پوستش میسوزه .چشماشو تنگ میکنه و آب دهنشو قورت میده . یه اسپری دیگه به اونطرف گردنش میزنه .شیشه رو میذاره سرجاشو دوباره به تصویر خودش تو آینه نگاه میکنه . دوباره به قرارش فکر میکنه . نکنه دیر شه . نه ... تازه ساعت یه ربع به ۷ . کت اسپرت مشکی شو تنش میکنه . دیگه باید بره ...

میره تو آشپزخونه ... نه . میل نداره . میره در اتاق مامان باباشو باز میکنه . یه نگاه به چهره های خسته شون میکنه ... درو میبنده و میاد . هنوز همه خوابن . میره تواتاق خواهر کوچیکش . زیر لب میگه : دختر تو نمیخوای یاد بگیری اتاقتو جمع کنی؟ یه بوس براش میفرسته و درو میبنده .

کفشاشو میپوشه و از پله ها میره پایین . هموا کم کم داره روشن میشه .باد خنک که به صورتش میخوره حالش جا میاد . برمیگرده و دوباره یه نگاهی به آپارتمانشون میندازه . یعنی دیگه ... ؟وای ... قرار

قرارشون تو یکی از برج های بلند بالای شهره . نیم ساعت راه بیشتر نیست . تا سر کوچه پیاده میره . باید تاکسی بگیره . یه تاکسی دربست میگیره و سوار میشه . رادیو روشنه . راننده یه سیگار روشن میکنه و یه نگاهی به جوون میندازه . هیچکدوم حرفی نمیزنن . ترافیکه . وای داره کلافه میشه . راننده هم با خونسردی دود سیگارو بیرون فوت میکنه و آروم آروم حرکت میکنه . نکنه دیر شه ... با انگشتاش رو پاش ضرب میگیره . حرص میخوره و تو دلش به راننده بدوبیراه میگه : ای بابا ... عجله کن دیگه .

خلاصه به محل قرار میرسه . با ترافیک را یه ربع دیرتر از همیشه رسیده . ساعت یه ربع به هشته . یه ربع مونده به وقت قرار . پول تاکسی رو حساب میکنه و با عجله به برج سبز رنگ و شیشه ای نزدیک میشه . میره تو ... تهویه داخل ساختمون و بوی عطرا فضای جالبی رو درست کردن. مغازه ها کم کم دارن باز میشن . سوار آسانسور شیشه ای میشه و مثل یه ماهی میره بالا ... طبقه ی چهارم . از آسانسور پیاده میشه . همینجاست ... دوتا چشم آشنا میبینه . نزدیک تر میره ... نه . اون نیست .اشتباه گرفته ... فقط ۵ دقیقه مونده . یه نگاهی به مغازه های نزدیک میندازه .. حالا فقط ۱ دقیقه مونده به ۸ . میره نزدیک نرده ها ... یه نگاهی به پایین میندازه . سرش گیج میره ... دیگه وقتشه .

رو نوک پاهاش بلند میشه و دستاشو باز میکنه . خم میشه و حالا میپره ...

تو همین چند ثانیه همه چیز میاد جلوی چشماش . " ... من دارم ازدواج میکنم ...من دارم ازدواج میکنم... من دارم ازدواج میکنم"

...و صدای مهیبی مثل انفجار ... دیگه نه چیزی میبینه نه چیزی میشنوه ...

 


عشق

شنبه 14 آذر 1388 05:25 ب.ظ

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب


بوسه یعنی عشق در اعماق شب


بوسه یعنی مستی از مشروب عشق


بوسه یعنی آتش و گرمای تب


بوسه یعنی لذت از دلدادگی


لذت از دیوانگی لذت ز شب


بوسه یعنی حس طعم خوب عشق


طعم شیرینی به رنگ سادگی


بوسه آغازی برای ما شدن


لحظه‏ای با دلبری تنها شدن


بوسه سرفصل کتاب عاشقی


بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان


بوسه یعنی عشق من با من بمان


شرم در دلدادگی بی‏معنی است


بوسه بر می‏دارد این شرم از میان


طعم شیرین عسل از بوسه است


پاسخ هر بوسه‏ای یک بوسه است


بهترین هدیه پس از یک انتظار


بشنوید از من فقط یک بوسه است


بوسه را تکرار می‏باید نمود


بوسه یعنی عشق و آواز و سرود


بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب


بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود


بوسه یعنی شادی و شور و نشاط


بوسه یعنی عشق خالی از گناه


بوسه یعنی قلب تو از آنه من


بوسه یعنی تو همیشه ماله من



عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی

شنبه 14 آذر 1388 05:21 ب.ظ

عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی

عشق یک جوشش کور است
 و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
 
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
 



عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
 
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
 
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
 
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
 
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
 
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
 
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
 
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقیب منفور است،
 در دوست داشتن است که: "هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند" که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست."



جملات قصار

شنبه 14 آذر 1388 08:11 ق.ظ

ترجیح می دهم درخیابان باکفش هایم راه بروم وبه خدافکرکنم تااینکه درمسجدبنشینم و به کفشهایم فکرکنم  . . .
دکترشریعتی




شقایق گفت

دوشنبه 9 آذر 1388 03:56 ب.ظ

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد


 


نغمه وصل

یکشنبه 8 آذر 1388 05:27 ب.ظ

 

شـاید این صفحه همان پنجره رویایی است
...
كه من از شیشه شفاف لغات

روی زیبای تو را می بینم

گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی كه معطر به تو و شادابی است
می خورد بر تن این پنجره  رویایی

واژه ها می خوانند غزل مستی تو.....شعر بیتابی من
و گل هر كلمه رنگ عشقی دارد
كه در اندیشه من
رنگ چشمان تو است

ای صدایت پر از آرامش روح
و دلت آینه پاك وجود
باورت هست كه من نغمه وصل تو بر لب دارم؟
و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟؟؟؟


. . .

پنجشنبه 5 آذر 1388 01:57 ب.ظ

زمرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد زآن ترسم که بعد از مرگم گلم را دیگری بوسد


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :